سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 4:49 عصر+ جک صاحب خانه:« آي کمک، کمک! دزد!»
دزد:« داد نزن بابا! کمک لازم نيست، من با خودم چند نفر آورده ام.»
به قلم: benzin4 نوشته شده است| بسم الله ( نظر) سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 4:48 عصر+ جک اولي: «يک روز توپم را شوت کردم، رفت کره ماه، خورد توي سر يک نفر و برگشت.»
دومي: «عجب! پس آن توپي را که خورد توي سرم تو شوت کرده بودي؟»
به قلم: benzin4 نوشته شده است| بسم الله ( نظر) سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 4:47 عصر+ جک معلم:« سعيد! دو تا حيوان دو زيست نام ببر.»
سعيد:«قورباغه و برادرش.»
به قلم: benzin4 نوشته شده است| بسم الله ( نظر) سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 4:47 عصر+ جک اولي:«ببخشيد شما روي صندلي من نشسته ايد.»
دومي:«مي تواني حرفت را ثابت کني؟»
اولي:«بله!چون بستني قيفي ام راروي آن جا گذاشته بودم.»
به قلم: benzin4 نوشته شده است| بسم الله ( نظر) سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 4:46 عصر+ جک معلم: وقتي مي گوييم «دانش آموزان کلاس تکليف هاي خود را با ميل انجام مي دهند.» «ميل» در اين جمله چه نوع کلمه اي است؟
دانش آموز:« اجازه! حرف اضافه.»
به قلم: benzin4 نوشته شده است| بسم الله ( نظر) سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 4:46 عصر+ جک مردي بادکنک فروشي باز کرد، اما بعد ازمدتي ورشکست شد، چون بادکنک هايش را به شرط چاقو مي فروخت.
به قلم: benzin4 نوشته شده است| بسم الله ( نظر) سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 4:45 عصر+ جک عکاس:«دوست داريد عکستان را چگونه بگيرم؟»
مشتري:«مجاني!»
به قلم: benzin4 نوشته شده است| بسم الله ( نظر) سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 4:44 عصر+ جک شخصي ساعتش کار نمي کرد. رفت گشت، برايش کار پيدا کرد.
به قلم: benzin4 نوشته شده است| بسم الله ( نظر) سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 4:43 عصر+ جک بيمار:« آقاي دکتر! انگشتم هنوز به شدت درد مي کند!»
دکتر: «مگر نسخه ديروز را نپيچيدي؟»
بيمار: «چرا، پيچيدم دور انگشتم، ولي اثر نداشت!»
به قلم: benzin4 نوشته شده است| بسم الله ( نظر) سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 4:42 عصر+ جک يک روز مادري به فرزندش گفت: «دخترم! اسفناج بخور که خيلي خاصيت دارد. آخر اسفناج آهن دارد.»
دختر او جواب داد:« مادر جان! تازه آب خورده ام، نکند زنگ بزند!»
به قلم: benzin4 نوشته شده است| بسم الله ( نظر) سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 4:41 عصر+ جک روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد.
او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي کند.»
شخص عيادت کننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»
به قلم: benzin4 نوشته شده است| بسم الله ( نظر) سهشنبه 19 تير 1386 ساعت 4:40 عصر+ جک پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست که مي گفتيد اولين دفعه که ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟»
پدر: «بله پسرم!»
پسر: «باز هم يادتان هست که هميشه مي گوييد تاريخ تکرار مي شود؟»
پدر:« بله پسرم!»
پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تکرار شد.»
به قلم: benzin4 نوشته شده است| بسم الله ( نظر)